آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره

آترین کوچولو

6ماهگی

  اجدیدا یا گرفتی زبونت رو میاری جولو و هی باهاش صدا در میاری ،راستی همراهش آب دهانت هم راه میافته.یعنی تقصیر خودم بود ها یکی دو بار اینطوری باهات بازی کردم ،زودی یاد گرفتی       یه کوچولو بعضی وقتا میزاریمت تو رو رواک،دنده عقب میری جیگگگگگررر     اینم پاهای کوچولوته مامانی ،با اینها کجاهاااا میخوای بری؟؟؟؟؟!!!!     اینجا هم یه کم رورواک سواری کردی و خسته شدی ولا لا کردی،خوابای خوش ببینی خانم     میزاریمت تو کریرت  ولم میدی با خودت حرف میزنی(ااا،اوووو،اییی)و tv نگاه میکنی     ...
26 ارديبهشت 1392

بازگشت مامانی و بابایی از مکه

اینم برا شب برگشت مامانی بابایی از مکه ظهر بابایی من وتو رو گذاشت خونه بابایی اینا وبا دایی جون تدارکات شب رو با یه بساطی دیدیم،تو هم کنار ما یا گریه میکردی یا می می میخواستی ،فسقلییییی   اینجا منتظرشون بودیم بیان،اون شب تویی که ساعت ١٠ میخوابیدی  تا ساعت ٢ بیدار بودی   راستی کلی هم برات سوغاتی آوردن لباس و عروسک ......مبارک باشه جیگرم   ...
26 ارديبهشت 1392

26 فروردین 92

آترین ما اینجاها ٥ ماهشه خرگوش مامانی اینجا تازه یاد گرفته بودی و بادستای کوچولوت انگشتهای پاتو میگرفتی   اینجا هم جشنواره لاله ها پارک چمرانه ومامانی رو هم با خودمون بردیم ،خیلی جالب بود ازت کلی عکس گرفتیم انقدر عکس گرفتن ازت سخته جیگر ،کلی انرژی میبره ویکی رو میخواد باهات بازی کنه تا بخندی،یکی هم مواظبت باشه (نگهت داره)آخه هنوز نمیتونی بایستی ،عزیزکم       وای ی ی اینجا هرکاری میکردیم مگه میخندیدی خشکت زده بودددددد................................ ودر نهایت موفق شدیمممممممم   اینم عکس خانواده سه نفره ماااا...
28 فروردين 1392

13 بدر 92

اینها هم چندتا ازعکسهای ١٣ بدره جیگر مامان،رفته بودیم همین باغهای اطراف پارک تنیس اینم مراسم کاهو خورون که آترینم مشغوله   و اینم عمو فرزاد وآترین   اینم چندتا عکس از ١٤ فروردین که رفتیم طالقان اینجا هم سدشه آفتاب شدید بود و نمیتونستی چشماتو خوب باز کنی عزیزم این عکسم میگذارم یادگاری باشه اینجا سر گردنه است باد شدید بود وسرددددد ...
15 فروردين 1392

عید نوروز92

  عزیز مامان وبابا سال نو مبارک ک  انقدر عکس گرفتن ازت سخته جیگرم،خودی خسته میشی و نق نق میکنی بووووووووووووووس     بوش چطوره مامانی اینجا هم خونه پسرخاله اییناییم وتو لالا کردی،ای جونم فسقلی       روز اول عید خونه خاله فرزانه اینا بودیم بخاطر امیر حسین که سال پیش فوت کرده بود ،نو عید داشتن،شام هم خونه مادر جون بودیم همگی ،از بس همه هی بغلت کرده بودن خسته شده بودی ودختر خوش اخلاق و آروم من ،بد اخلاق شده بود امروز 7 فروردینه ،عزیزم  تازه تف بازی یاد گرفتی تف هاتو میچینی رو لبت یا هی با اون زبون کوچول...
5 فروردين 1392

3 ماهگی

بابایی رفته بود پینگ پنگ ، منم تو رو برده بودم حموم و  از حموم که آمدی شیر خوردی و مثل فرشته ها خوابیدی جیگرم مامان قبلا ها بابایی که معرفت من تنها بودم اما الان ديگه تو پیشم هستی ، جیگرم فرشته مامان خواب چی میبینی ؟!! ق    یک عالمه ه ه ه بووووووووووووووس    این پسر کوچولو بنیامین جونه اومده بودن دیدنت ( پسر خانم توانگر همکار مامان جون ) کلی با اسباب بازیهای مخصوصا اون     عنکبوت ه ، جات خالی   اینجا هم فسقل اومده بود مثلا بوست کنه نزدیک بود گازت بگیره الانها دیگه  میتونی دمر بخوابی رو با لشت اینطوری میزارمت عنکبوت...
28 بهمن 1391